یاس زرد
این زمستونی که تو قلب شکستم خونه کرده مثل لرزیدن دستام تورو باز بهونه کرده مثل ابر های سیاه که تو تو نگام کشیدی ابری که بارون اشک و از چشام بهونه کرده هنوز هم یک قاب خالی لبه پنجره مونده نامه هر شبمو غیر تو هیشکی نخونده خنده های سوت و کورم تب غربت و گرفته طعنه های گاه و بیگاه منو از ریشه سوزونده توی دلواپسی هام هرچی بهاره گم شده خنده از عمق صدام با یک اشاره گم شده پشت ابر های سیاه دنبال ماه پرسه زدم اما مهتاب تو شبام رنگی نداره گم شده هنوزم یک قاب خالی لبه پنجره مونده نامه های هر شبم رو غیر تو هیشکی نخونده لحظه های سوت و کورم ابر غربت و گرفته طعنه های گاه و بی گاه منو از ریشه سوزونده به قول یکی از بچه های قدیم که همیشه میگفت شبنم وبلاگت قشنگ نیست چون مطالبش از خودت نیست و من همیشه بهش میگفتم من این وبلاگ و زدم واسه اینکه از چیزی که خوشم میاد یا بدم میاد توش بنویسم امروز دوست داشتم اینو بنویسم که باز هم طبق معمول از خودم نبود ولی خب دوستش داشتم نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست نیا نیا گل نرگس تو را به خاک بقیع که شهر ما نه مُهیای گامهای تو نیست نیا نیا گل نرگس به آسمان سوگند قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست نیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاه کسی ز خلق و خلائق فدای راه تو نیست نیا نیا گل نرگس بدان و آگه باش که جای سجده گه ِ ما هنوز مال تو نیست نیا نیا گل نرگس که چون علی تنها به فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیست نیا نیا گل نرگس به مجلس ندبه که ندبه ، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیست نیا نیا گل نرگس دعای عهد کجاست؟ نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست نیا نیا گل نرگس به جان تشنه عشق دعا دعای ظهور است ولی برای تو نیست نیا نیا گل نرگس سقیفه ها برپاست ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست نیا نیا گل نرگس به مادرت زهرا کسی برای شهادت به کربلای تو نیست نیا نیا گل نرگس نیا به دعوت ما هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست علی اکبر رائفی پور زن آنگاه خدواند جهان را و خورشید و ماه و ستارگان و تپه ها و کوهها و جنگلها و سر انجام مرد را آفرید،به آفرینش زن پرداخت. یک ماه گذشت . دوباره مرد به آستان خداوند آمد و گفت : پروردگارا من نمی توانم او را بشناسم و رفتارش را دریابم ،اما می دانم که او بیش از آنکه مایه خوشبختی من باشد مایه رنج و آزار من است. (از افسانه های کهن سانسکریت ) سلام مطمئنم این مطلب و خیلی خوندید منم خونده بودم قبلا ولی نمیدونم چرا این دفعه انقدر به دلم نشستم و ترجیح دادم که تو وبلاگم بزنم سلام امشب اخرین شب پنج شنبه سال 88 هست دلم میخواست یک مطلب خاص بنویسم ولی نه طبع نویسندگی دارم و نه مطلب خاصی به نظرم جالب اومد که بزنم تو وبلاگ پس ترجیح میدم که یک کم از خودم بگم از 4 سال دنیای اینترنتم بگم 4 سال دنیای متفاوت 4 سال دوستی و دشمنی. جالبه اوائل که اومدم نت یکی بهم گفت مواظب باش گرگ تو دنیای اینترنتی زیاده بعدشم گفت که خودش یکی از اون گرگ هاست اون روز ترسیدم خیلی هم ترسیدم چون دنیای نت برام ترسناک بود اما امروز نمیترسم شاید یکی از اون گرگ ها شده باشم اوایل چتم باهام حرف زدن گفتن خیلی عوض شدم و شبنم قبلی خیلی بهتر بود خودم هم قبول دارم خیلی عوض شدم ولی دیگه شبنم قبلی یادم نمیاد که دوباره مثل همون بشم که بچه ها دوستم داشته باشن خیلی سعی کردم ولی نشد الان همه بهم میگن خیلی بد اخلاقم وخیلی بیخود گاهی هم بهم میگن خیلی بی ادبم ولی بس خودم بد شدم اینها رو حالیم نیست دلم میخواست دوباره همون شبنم باشم که میترسید با کوچیکترین تهدید وحشت میکرد و دلش نمیومد با کسی قهر بمونه ههههههه دلم میخواد همون شبنم باشم که بابک تهدید میکردشبنم بیچاره ات میکنم از ترس اینکه ای دیم دستش نیفته به هرکسی ای دی نمیدادم یا همون شبنمی که باساغر شادمهر و مهربدو حمید میفتادیم به جون رامین اصفهانی و تا میتونستیم اذیتش میکردم یاشب ها جمع میشدیم یک فصل کنفرانس با حال میرفتیم یا اون شبنمی که یک بار به خاطر مسخره بازی های رویا جون انقدر گریه کردم که زنگ بزنم به بهنام که ترخدا بلند شید بیایید نت که این رویا جون رو بن کنید داره منو دیونه میکنه شب به خاطر یک حرفم همه مستر ها بهم پریدن اون شب خیلی خوشحال بودم که سعادت دوستم بود چون فقط اون بود که از من دفاع کرد و من لال شده بودم چون جرات نداشتم بهشون جواب بدم وای اشنایی من با مینا چه دنیایی بود ههههههههههههههه باهم دعوا کردیم و بهنام واسطه شد که اشتی کنیم تا تونستم تو پی ام بهنام از مینا بد گفتم که چه قدر پرو و افاده ایه اما الان بهترین دوست نتی من شده عروسک دلم واقعا تنگ شده که دوباره بهت بگم عروووووووووووووووووووووووو دلم برای همه گذشته تنگ شده الان دیگه هیشکی نیست که باهاش دوست باشم یا قهر کردم یا هرکی رفته پی زندگی خودش بچه های الان اصلا دلچسب نیستن مزه نمیده حتی باهاشون سلام علیک کنی یادمه قدیم تو پچ پچ که چت میکردم بچه های قدمی تر میگفن این چت روم به درد نمیخوره چت روم فقط چت روزی و همش میکوبید تو سر ما که نیو چترهستید ولی الان میتونم درکشون کنم چون واقعا برام دیگه چت کردن مزه نداره و چت فقط چت قدیم با بچه های قدیم چتی که توش یک دنیا خوشی و بیخیالی دنیا بود هرچندمنکراین نیستم که از اینکه اومدم تو چت خیلی ناراحت هستم و دلم میخواست هیچ وقت پام و تو چت نمیگذاشتم ولی از یک جهاتی هم خوشحالم که گاهی کسایی هستن که دلشون برام تنگ بشه و دلم براشون تنگ بشه حتی اگر ازشون خبر نداشته باشم یا نبینمشون مهم اینه که تو ذهنم هستن و دوستشون دارم ولی خب واقعا کسایی که خیلی دوستشون دارم و از بچه های چت هستن شاید از تعداد اانگشت های یک دستم هم کمتر باشن ولی دوستشون دارم و از همینجا به همشون میگم دلم براتون تنگ میشه و امیدوارم بهترین سال براتون سال 89 باشه و همه اتون خوشبخت بشید به یادم باشید و به یادتون هستم امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو خدارو چه دیدی شاید با تو باشم شاید با نگاهت از این غم رها شم خدارو چه دیدی شاید غصه رد شد دلم راه و رسم این عشق و بلد شد هنوز بیقرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت خدارو چه دیدی تو شاید بمونی شاید غصه هامو تو چشمام بخونی خدارو چه دیدی شاید دل سپردی شاید عشقمون رو تو از یاد نبردی هنوز بیقرارم به یاد نگاهت نشستم تو بارون بازم چشم به راهت اینم اهنگ جدید رضا صادقی خیلی قشنگه حتما گوش بدید یک روز می بوسـمـت ! پنهان کردن هم ندارد . مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی ، یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود مثل نجابت چشمهای تو است ، وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند . عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود ... . یک روز می بوسمت ! یکی از همین روزهایی که می خندانمت ، یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم : می بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... . یک روز می بوسمت ! یک روز که باران می بارد ، یک روز که چترمان دو نفره شده ، یک روز که همه جا حسابی خیس است یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت ... . یک روز می بوسمت ! هر چه پیش آید خوش آید ! حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم ! دلم ترسیده ، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی . آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتنی شده که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق کلاس اول ، تنها سه حرف است ، اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... . یک روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا می برد جهنم ! فوقش می شوم ابلیس ! آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی ! جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم ... ! یک روز می بوسمت ! می خندم و می بوسمت ! گریه می کنم و می بوسمت ! یک روز می آید که از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت ! لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ، و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت ! تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... اگر بدانم که دلتنگ منی ، و دلت همیشه با من است دلم را فدای آن قلب مهربانت میکنم! اگر بدانم که مرا دوست داری و تنها آرزویت من هستم تا آخرعمرم عاشقانه برایت میخوانم ترانه عشق را ! اگر بدانم که یک لحظه به من می اندیشی ،تمام لحظه هایم به این می اندیشم که چگونه اینهمه عشق و محبت را به تو ابراز کنم ! اگر بدانم که به انتظار من نشسته ای ، تو بگو تا آخر عمر به انتظارم بنشین ، من تا آخرین حد این انتظار منتظر آمدنت مینشینم! اگر بدانم که برایت ارزش دارم و همه زندگی ات هستم ، تا آخرین نفس به پای تو می نشینم و تا آخرین نفس ، یک نفس فریاد میزنم دوستت دارم! اگر بدانی که چقدر دوستت دارم دلتنگی که سهل است دلت برای یک لحظه درکنارهم بودن پرپر میزند! اگر بدانی که تنها آرزوی من تویی ، روزی صدها بار آرزو میکنی که به آرزویم برسم! اگر بدانی که همه لحظه های زندگی ام به تو می اندیشم ، تک تک لحظه ها را می شماری و به عشق آن لحظه ها زندگی میکنی اگر بدانی که برایم یک دنیا ارزش داری ، سفری به دور دنیا میروی تا بفهمی چقدر برایم عزیزی اگر بدانی که میدانم ، بدون تو میمیرم ، مرا اینگونه در حسرت عشقت نمیگذاری!


پیچکها ،لرزش و جنبش علف ها ،سستی نی ها ،نازکی و لطافت گلها ،سبکی برگها،تندی نگاه آهوان ،روشنی پرتو خورشید ،اشک ابرهای تیره،نا پایداری باد،ترس و رمیدگی خرگوش،غرور طاوس،نرمی کرک،سختی الماس،شیرینی عسل، درندگی ببر،گرمای آتش،سردی برف،پرگویی کلاغو صدای کبوتر را یکجا در هم آمیخت و از آن زن را آفرید و او را به مرد داد .
روزگار مرد سرشار از خوشبختی شد،زیرا این وی کسی را داشت که انباز(شریک) خوشی ها و شادهایش باشد. با این همه، پس از چندی مرد روی به درگاه خدای آورد و گفت:خداوندا !این موجودی که به من ارزانی داشته ای،زندگی مرا تیره وتار کرده است.یکسره پر چانگی میکند و جان من را به لبم رسانده است.هرگز مرا تنها نمی گذارد.توجه دایمی می خواهد.بیهوذه فریاد می کشد و همیشه تنل است من آمده ام او را پس بدهم،چراکه نمی توانم با او زندگی کنم.
خداوند زن را پس گرفت. هشت روز گذشت. آنگاه مرد به درگاه خداوند آمدوگفت:خداوندا ! از روزی که زن رفته،زندگی من پوچ وتهی شده است. به یاد می آورم که او چگونه با من می رقصد و می خندید و زندگی من را سر شار از لذت می خواست. به یاد می آورم که او چگونه بر من خود را می آویخت ،و آنگاه که خورشید پنهان می شد و تاریکی پیرامون من را فرا می گرفت ،زندگی من چه آسوده و شیرین می گشت .
خداوند پاسخ داد : (( به راه خود برو و آنچه که نیک است ،به جای آر))
مرد شکوه کنان گفت : اما من نمی توانم با او زندگی کنم
خداوند گفت : (( و بی او هم نمی توانی زندگی کنی))
سانسکریت = زبان باستانی مردم هندوستان و زبان دینی هندویسم می باشد. و از لحاظ زبانشناسی با زبان فارسی باستان هم ریشه است. واژه سانسکریت به معنی( خود سازه) و بعد ها به معنی (فرهنگی) به کار برد شد.

یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه می کنی
مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم .پسر بچه گفت: من نمی فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند
پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند
بالاخره سوالش را در خواب برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند .او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟
خدا گفت زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد
بنابراین شانه های او راآن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد
من به او یک نیروی دورنی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد ووقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد
به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود . به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند
به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند.
به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.
به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسر ش را آزمایش می کند وبه او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش با قی بماند
و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد .این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد
نکته : زیبایی یک زن در لباسش موها یا اندامش نیست. زیبایی یک زن را باید در چشمانش جستجو کرد زیرا تنها راه ورود به قلب اوست 
نمیدونم ولی دیگه نمیترسم همه کسایی که
یادمه یک
یادش بخیر کلا عالی بود



به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا

| Design By : Night Skin |
